تبليغاتX
عاشقتم نفیسه
نفیسه؟

دارم باهات می خندم...

دارم می خندونمت...

فکر می کنی خوشم؟

شادم؟

نه

فقط عاشقم...

زندگی می کنم با روزهایی که فکر می کردم نفیسم صاف و صادقه با من...

نه نفیسه هیچ وقت دروغات و ژنهان کاریات فراموشم نشده...

نه نفیسه فکرنکن نمی دونم هنوزم دروغ می گی و ژنهان می کنی...

نه نفیسه سکوتم رو به ژای جهلم نزار...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:56 توسط محمد رضا |
زندگی چیه؟ بودن و گذشتن و مردن؟

موندن و درد کشیدن؟

ساختن و سوختن؟

تا کجا ادامه داره؟

امیدی هم هست؟ امید چیه؟

چه احساسیه؟ فراموشش کردم...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:50 توسط محمد رضا |
بودن، موندن

نبودن، رفتن

سخته خیلی سخت

انتخاب بین دو چیز بر سر یه دو راهی گاهی سخت ترین کار زندگی می شه...

موندن و ساختن

رفتن و تنهایی

...

بودن و بغض

نبودن و اشک

خدایا چکار کنم؟

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:13 توسط محمد رضا |
پارسال کجا امسال کجا؟ چه زود گذشت! از پارسال که آخرین پستم رو زدم تا امسال...

پارسال ماه رمضون امسال ماه رمضون...

نفیسه چی شد؟ موند به قیمت خورد شدنم موند...

چی گذشت این یه سال؟ خوب داشت... بد داشت... اشک داشت.. خنده داشت...

بهترین گفتنیه این یه سال حضور نفیسم در کنارم هر چند با کیلومتر ها فاصله و بدترین گفتنی های این یه سال دروغ ها بود، پنهان کاری ها بود، خیانت ها، و پاک شدن تمام خاطرات زیبا، نابود شدنشون...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:52 توسط محمد رضا |

تموم شد.

نفیسه دیگه من رو نمی خواد

دیگه من موندم با اشک با تنهایی

سخته سخت

خیلی سخته تحمل جدایی از نفیسم

ولی مجبورم چون نفیسم اینجوری راحته

منم طاقت می کنم.

چقدر نقشه کشیدم واسه ماه رمضون با نفیسه

گفتم امسال با هم قرآن رو ختم می کنیم

با هم هر صبح دعای عهد می خونیم

با کلی کاره دیگه.

نشد

قبل از ماه رمضون تموم شد

کاش نبودم دیگه کاش مرده بودم الان

کاش...

با کاش هیچی نمی شه

دیگه تو رفتی نفیسه یعنی نه تو منو نخواستیو من رفتم

چه فرقی می کنه؟ مهم اینه که دیگه با هم نیستیم ماله هم نیستیم

دیگه کسی نیست که منو محمدم صدام کنه

دیگه نفیسه ای نیس که من نفیسم صداش کنم

دیگه کسی نیس که بهش بگم عاشقتم خانومی و نخواهد بود تا ابد.

ولی نه چرا یکی هست

خیال تو

آره تو رفتی ولی همیشه توو خیالم پیشم هستی هر روز هر ساعت هر لحظه کنارمی  دارم بهت می گم عاشقتم.

خدایا کاش الان بارون میومد

می رفتم زیر بارون گریه میکردم اشک می ریختم تا صبح

اونجوری دیگه کسی خورد شدنم رو نمی دید

دیگه اشکام زیرقطرات بارون پنهان می شد

کاش توو  یه دشت بزرگ بودم

تنهای تنها

اینقدر داد می زدم تا بمیرم

خدااااااااااااااا

این حقم بود؟

خدا نفیسم رو می خوام

نفیسه ای که عاشقم بود

خدا خدا خدا

دارم میمیرم خدا

خدا بدونه نفیسه چکار کنم من؟

خدا نفیسه تمامه زندگیم بود بعد از اون زندگی رو می خوام چکار؟

خدا منو ببر پیشه خودت

خدا از این زندگی راحتم کن

خدا به حق خون حسین راحتم کن

خدا راحتم کن

راحتم کن

راحتم کن

راحتم کن

نمی خوام این زندگی رو

ن م ی خ و ا م

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:41 توسط محمد رضا |

دلم واست تنگ شده نفیسم

  • دلم تنگ شده واسه مهربونیات
  • تنگ شده واسه خوبیات
  • تنگ شده واسه حرفات
  • تنگ شده واسه طنین صدات

دلم تنگ شده...

  • دلم تنگ شده واسه نه گفتنات
  • تنگ شده واسه بی محل کردنات
  • تنگ شده واسه بی اهمیت شمردنات
  • تنگ شده واسه دل شکوندنات

دلم تنگ شده...

دلم واسه همه چی تنگ شده چه خوب چه بد

دلم واست تنگ شده خانومی

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:0 توسط محمد رضا |
در ذهن نيافرينمت مي ميرم
از شاخه اگر نچينمت مي ميرم
اي عادت چشم هاي بي حوصله ام
يک روز اگر نبينمت مي ميرم‎
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:43 توسط محمد رضا |
  • عشق مانند غنچه گل سرخ است ، می تواند پر از شکوفه شوئد یا به آرامی بمیرد .
  • تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه.
  • بودن یعنی عشق و عشق تو ، یعنی بودن
  • معشوق کسی بودن یعنی زندگی برای همیشه در قلب او
  • عشق من برای تو مانند زمان است اگر فقط لحظه ای صرف ان کنی تا ابد باقی خواهد ماند
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط محمد رضا |
یه متن خوندم توو سایته آریا کلیک خیلی آرومم کرد می ذارم شما هم نظرتون رو بگید:

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که اوجاودانه است و بس
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده
زياد تو دست انداز نمون
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی
پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی
بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت
هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:19 توسط محمد رضا |
برای نفیسم:

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد

م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

 را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش

د که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:10 توسط محمد رضا |
نفیسم هر چی توو وبلاگ می ذارم فقط به این امیده که تو بخونیشون این یکی واسه اینه که همیشه به یاد داشته باشیش پس حداقل همین یه خواستم رو عملی کن و حفظش کن و همیشه به یاد داشته باشش.

اين رو بـــــه ياد داشته باش که من... هر جایی... تمام روياهام لبخند توست ... و زماني که به تو فکر مي کنم ....احساس مي کنم که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر وقت احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ...من.... ...هر جایی ... ....در حال فکر کردن به تو هستم هیچ وقت تنها نیستی نفیسم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:39 توسط محمد رضا |

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است . . .

 که وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟
گفت : نفروختم،
تمام شد.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:28 توسط محمد رضا |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد

منبع:ariaclick.com

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط محمد رضا |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:23 توسط محمد رضا |
تازگی ها این آهنگ خیلی به دلم میشینه:

آی آدما گوش بکنید وصیت من

آی شمایی که میگیرید روو دوشتون جنازه ی من

دستای منو از تووی تابوت بیرون بذارید

تا که بدونن هیچی از این دنیا نبردم خالیه دستای من

تو رو خدا موهای منو شونه نکشید

تا که بدونن دسته نوازش نکشیدن روو سر من

اگه کسی سراغمو ازتون گرفت

تو رو خدا نذارید اون بره

آخه اونه قاتل من

بگید چشاش به در بود نیومدی سراغش

بگید به یاده تو بود نیومدی سراغش

...

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:40 توسط محمد رضا |
دوباره آسمان این دل ابری شده ...

دوباره این چشمهای خسته بارانی شده ....

دوباره دلم گرفته است و شعر دلتنگی را برای این دل میخوانم.... 

میخوانم و اشک میریزم ، آنقدر اشک میریزم تا این اشکها تبدیل به گریه شوند...

در گوشه ای ، تنهای تنها و خسته از این دنیا ....

دوباره این دل بهانه میگیرد و درد دلتنگی را در دلم بیشتر میکند.....

خیلی دلم گرفته است ، مثل همان لحظه ای که آسمان ابری می شود...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:52 توسط محمد رضا |
چه زود فراموش شدم اون موقع که دلم برات خون شد ....

با اینکه دلتنگم اما چاره ای جز تحملش ندارم ، خیلی خسته ام،راهی جز تنها
ماندن ندارم !

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:46 توسط محمد رضا |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشتو شعرهایش بوی آسمان گرفت...

فرشته شعر شاعر را مزمزه کرد دهانش طعم عشق گرفت...

خدا گفت دیگر تمام شد.دیگر نمیتوانید آسان زندگی کنید...

چون شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک میشود...و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش کوچک.

منبع:eshghe2011.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:2 توسط محمد رضا |
ويليام شکسپير:

هميشه غمگين‌ترين لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته می‌شه که شيرين‌ترين و به‌يادماندنی‌ترين لحظات رو برای آدم ساخته...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:56 توسط محمد رضا |
منتظرم...

منتظرم...

منتظرم...

منتظرم...

منتظر...............

هیچی نمی تونم بگم نفیسه فقط یه چیز:

زود فراموش شدم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 22:49 توسط محمد رضا |
سلام

می خواستم تولد امام حسین رو به همه ی خواننده هایه وبلاگم تبریک بگم. می دونم باید دیشب تبریک می گفتم ولی دیدم همه دیشب تبریک می گن گفتم من با بقیه فرق داشته باشم و امشب تبریک بگم (الکی! یادم رفت دیشب تبریک بگم دلم نیومد امشب تبریک نگم)

من امام حسین رو خیلییییییییییییییییییییی دوس دارم. شما چطور؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط محمد رضا |
صادقانه جواب بدهید! پایین سوالات را نخوانید، تستتان خراب می شود!

1.  به سمت خانه ی دوست پسر/دوست دخترتان در حرکت هستید. دو راه برای رسیدن به آنجا پیش روی شماست. یکی راهی مستقیم است که شما را خیلی زود به مقصد خواهد رساند اما خیلی خسته کننده است. راه دیگر خیلی طولانی تر از راه اول است اما جالب و سرگرم کننده است، و حوصله تان هم سر نخواهد رفت. شما کدام راه را برای رسیدن به دوست پسر/دوست دخترتان انتخاب می کنید؟

2.  در راه به دو بوته ی گل رز برخورد می کنید، یکی پر از گل های رز قرمز و دیگری پر از گل رزهای سفید است. تصمیم می گیرید که 20 شاخه از این گل ها برای دوستتان بچینید. این گل ها را می توانید از هر ترکیبی انتخاب کنید. حال بگویید چه تعدادی قرمز، چه تعدادی سفید، یا اینکه همه را سفید و همه را قرمز انتخاب می کنید؟

3.  سرانجام به مقصد می رسید. یکی از اعضای خانواده ی دوستتان در را برای شما باز میکند. می توانید از او بخواهید که دوستتان را صدا کنند، یا اینکه خودتان برای صدا کردن او می روید؟

4.  به سمت اتاق  دوست پسر/دوست دخترتان می روید، ولی کسی آنجا نیست. تصمیم می گیرید که گل ها را همانجا بگذارید. آنها را روی تختخواب می گذارید یا روی طاقچه ی پنجره؟

5.  بعد زمان خواب فرا می رسد. شما و دوست پسر/دوست دخترتان در اتاقهایی مجزا می خوابید. صبح وقتی که زمان بیدار شدن می رسد، به اتاقش می روید تا ببینید چه می کند. وقتی به اتاقش می رسید، او خواب است یا بیدار؟

6.  حالا وقت برگشتن به خانه رسیده است. باز بگویید که برای برگشت کدام راه را انتخاب میکنید، راه کوتاه اما ساده، یا راه طولانی ولی سرگرم کننده را؟

 

و اما جواب ها در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط محمد رضا |

داشتم وبلاگم رو نگا می کردم ٬ چقدر تغیر کرده چقدر غمگین شده.

میدونم دلیلش چیه٬ دلیلش خودمم که غمگین شدم

ولی نه دلیلش قلبمه٬ دلیلش قلبمه که شکسته.

فکر کنم بهتره قالبشم عوض کنم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 2:2 توسط محمد رضا |
نفیسم خاموشه گوشیش. دلتنگشم. یه نامه واسش:

سلام

حال من خوبه

روزها به شوق تو بیدار می شم

شبها به یاد تو اشک می ریزم

خاطره هامونو را مرور می کنم

اس ام اساتو می خونم

و سعی می کنم صدات رو به یاد بیارم

تو را به تصویر می کشم

به تو نگاه می کنم

و با تو لبخند می زنم

این روزا دلم بی قراره

این روزا دلم تنگ می شه

اما نگران چشمهام نباش

دیگه اشکی برای ریختن ندارم

تمامش را برای رفتنت بدرقه کردم

حال من خوبه

                        خوب خوب

                                             اما تو باور نکن . . .

خیلی تنهام نفیسم. نیستی پیشم به جات اشک و غم و تنهایی پیشمن و حرفات حرفایی که فکر نمی کردم هیچ وقت ازت بشنوم کاش...

گله دارم ازت دلگیرم ازت ولی عاشقتم. همیشه هم عاشقت می مونم

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:39 توسط محمد رضا |

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم؟

همی دانم دلی پر درد دارم

نفیسم این وبلاگ رو دست کرده بودم که بیایی ببینیش و بتونم با این کارم کمی شادت کنم حالا که این ارزش رو نداره که بیایی ببینیش دلیلی نمی بینم ادامه بدم.

ازت دلگیر نیستم عشقم حتما نشده. همیشه عاشقتم.

از تمامه کسایی هم که مطالبم رو خوندن و نظر دادن یا ندادن ممنونم همینطور که دیدین این وبلاگ تعطیل شد.

همیشه شاد و پیروز باشید.

خدا حافظتون. 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:17 توسط محمد رضا |
تقدیم به نفیسم

عشق ...
عشق بردبار است /عشق مهربان است / عشق در آتش حسد نمی سوزد عشق غرور ندارد /عشق سو ظن ندارد / عشق نفع خود را خواهان نیست.

عشق آن است که...
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست، عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد.

عشق را پرواز ده
عشق آن است كه هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود و هر گاه آنرا در مشت گیری آسانتر از كفت رود پروازش ده تا كه پایدار بماند.

تو را دوست خواهم داشت
با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

عشق صبر داشتن و ادامه دادن است...
عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است،
عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است،
عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است،
عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است.

منبع:www.partoeshgh.blogfa.com

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:7 توسط محمد رضا |

قسمت دوم

یه روز که خیلی حوصلم سر رفته بود (نیمه ی اوله دی ماه ساله 86) گفتم برم توو رووم یه کل راه بندازم یکم سرگرم شم رفتم توو رووم بر خلافه همیشه که با بچه هایه پرسپولیسی کل می ندازم گفتم یه کم دخترارو مسخره کنم! (آخه اوون موقع پرسپولیس توو اوج بود بیچاره ها بعد از 8 سال یه چند هفته اومده بودن صدر جدول دلم نمیومد بهشون ضدحال بزنم) خلاصه هر کس توو رووم می گفت دختر من یه چیز برعلیه دخترا می گفتم مثلا می گفتن یه دختره مودبه با کلاسه خوشتیپ پی ام بده منم می گفتم اگه دختری با این مشخصات پیدا کردی سلام منو بهش برسون بابا دخترا می دوونن تیپ چیه؟ دختر همسایه رو نیگا می کنن هر چی پوشید اوونم می پوشه دختر همسایه هم ازوون یکی دختر همسایه و الی آخر هر کی یه چی می گفت یکی واسه خود شیرینی توو رووم زد که نه اینطور نیس چرا به دخترا اینجوری می گی؟ منم گفتم نکنه دختری اگه آره بگو تا بهت حمله کنیم؟ آخرش که گفت نه من پسرم و ... این وسط یه اتفاق جالب افتاد یه پی ام خصوصی واسم اومد که دخترا چشونه؟ واسه چی بهشون حمله کنین؟ این اولین پی امه عشقم بود!

خوب واسه قسمته دوم بسه دستم خسته شد! فقط سه تا نکته!

1:هم از بروبچ پرسپولیسی هم از دخترا واسه چیزایی که گفتم معذرت می خوام. توو کل یکی یه چی می گه یکیم جواب میده دلیلی واسه حقیقت داشتن اوون حرفا وجود نداره بیشتر شوخیه

2:این جریانه پی ام دادن عشقم رو که واسه نفیسم تعریف کردم گفت من یادم نمیاد مچین اتفاقی رو ولی من یادمه دقیقا همینجوری بود شکم ندارم

3: حتما اگه نظر دادین درباره ی شیوه ی نوشتنم هم بگین خوبه همینجوری ادامش بدم؟؟ درباره ی مطالبم هم نظر بدین خوشحال می شم

منون که لطف کردین این قسمت رو خوندین به خصوص نفیسه جان از تو ممنونم.

تا قسمته بعدی

هممممیشه عاشقتم خانومی

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 22:2 توسط محمد رضا |

عشق شوری در نهاد ما نهاد                         جان ما در بوته ی سودا نهاد

گفت و گویی در زبان ما فکند                         جست و جویی در درون ما نهاد

از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت                جنبشی در ادم و حوا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود                   لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه ای                       هر کجا جا دید رخت انجا نهاد

حسن را بر دیده ی خود جلوه داد                منتی بر عاشق شیدا نهاد

یک کرشمه کرد با خود انچنانک                  فتنه ای در پیر و در برنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند                          نور خود در دیده ی بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود                         این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی بر امد از جهان                 حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در ان غوغا عراقی را بدید                 نام او سر دفتر غوغا نهاد

منبع:pouria4.blogfa.com

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:9 توسط محمد رضا |
نفیسه ی گلم به وبلاگه خودت خوش اومدی. دارم قصمون رو اینجا می نویسم انشا الله بخونی و لذت ببری (حتما بخونی چیزای جدیدی می بینی!)

دوست دارم عاشقونه میمیرم واست بی بهونه

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:8 توسط محمد رضا |

قسمت اول

من بودم با همنشین های همشیگیم (غم و تنهایی)

چرا غم و تنهایی؟ نمیدونستم! خانوادم هیچ وقت توو هیچی واسم کم نذاشتن از جمله محبت ولی همیشه من یه کمبودی رو توو زندگیم احساس می کردم اوایل نمی دونستم چیه (اوایل یعنی 14 یه 15 سالگی ها! اصلا این حس از همون زمانا شروع شد) بعد از مدتی حدود یک سال آروم آروم پی بردم چی توو زندگیم کمه. درسته عشق.

هر روز بیشتر فهمیدم که نیاز به یه همنشین دارم اونم از نوعه جنسه مخالفش! یه نفر که لیاقته یه عشقه واقعی رو داشته باشه.(اول تا آخر داستان رو بخون بعد اگه دوس داشتی بگو بهم مغرور!) خوب حالا من یه دختره هم سن و سالم که لیاقته عشق رو داشته باشه کسی که دوسش داشته باشم رو از کجا گیر می آوردم؟ نه رووشو داشتم نه اینجور آدمی بودم که برم از در و همسایه یا از دمه مدرسه دسته یه دختر رو بگیرم بگم این عشقمه! تازه می دونستم دختری رو که از توو خیابون بدونه هیچ شناختی بدست بیارم توو همون خیابونم از دست میدم. دخترا فامیل که اه اه اسمشون رو نیار از هر کدومشون به خاطره یه اخلاقشون تنفر داشتم یکی مغرور یکی لوووووووووس یکی خنگ! خلاصه هر کدوم یه چی. آشنا ها هم همینطور.

راستی قیافه برام اهمیت داشت ولی خییییییلی کم که این یه کم اهمیت بعدا تبدیل شد به کاملا بی اهمیت.

خوب چکار کنم چکار نکنم هام شروع شد که چطور خواستنیم رو پیدا کنم؟

بعد از مدتی یه آی دی ساختم افتادم تو کاره چت! همین آی دی که آلان توو وبلاگه (ایمیلم رو می گم ات یاهوو داد کامشو بردارین میشه آی دیم) گفتم راهشو پیدا کردم با چت عشقم رو پیدا می کنم! ولی شتر در خواب بیند پنبه دانه! 3 سال روزی چند ساعت چت کردم! دریغ از یه نفرکه واقعا که ازش خوشم بیاد فهمیدم چت یعنی دروغ. (نه همیشه ولی بیشتره حرفایی که توو چت می زدن دروغ بود از جمله همین آی دی خودم که نوشتم متولد 68 در حالی که شصت و نوهی بودم)

بگذریم خلاصه چیزی از چتم نصیبم نشد دیگه کمتر چت می کردم هفته ای چند ساعت اونم هر وقت حوصلم سر می رفت واسه وقت گذرونی.

تا یه روز........

ادامه ی داستان تا قسمته بعد (یاده کارتون فوتبالیستا افتادم! سوباسا پاش توو هوا بود داشت شوت میزد یه مرتبه می گفت ادامه ی داستان تا قسمته بعد وااااای که چه ضد حالی می خوردم. راستی چطور سوباسا پاشو همین طوری یه هفته توو هوا نگه می داشت تا قسمته بعدی شروع بشه؟!!!!!)

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:2 توسط محمد رضا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

nafisam

محمد رضا

nafisam

http://nafisam.blogfa.com

عاشقتم نفیسه

عاشقتم نفیسه

عاشقتم نفیسه

قصه ی عاشقیه من

عاشقتم نفیسه

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog